تبليغاتX
بچه های شیطون

درلغت به معناي زنگار وكبره مي باشد .

توضيح بيشتر آنكه بافت ورنگ ياجرمي كه براثر مرورزمان واكسايش و

عوامل ديگر روي شيئي را كه فرامي گيردبه آن اصطلاحا پتينه مي گويند.

كه اين زنگارها به رنگهاي گوناگون است .

اين معناي لغوي پتينه مي باشد ، كه اشياء به مرور زمان كهنه مي شوند.

ولي درحال حاضر شما مي توانيد اشيائ مورد علاقه خودررا باايجاد بافتها و

 رنگ های متفاوت پتينه كنيد.

اين اشياء مي تواند ظرف وظروف ، صندوقچه  ،مجسمه وحتي ديوار.

بهتر است نمونه اي از تصاوير مربوط به هنر پتينه روی دیوار راببينيد.

------------------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 13:30  توسط mahak_bala2006  | 

نظرتون راجع به این چیه ؟

فرهاد حیدری گوران

 از پله هاي کافي نت که آمدند پايين ، دست هاشان رفته بود توي هم . سر اولين پاگرد ايستادند و قاه قاه خنديدند . راه پله تاريک بود و خلوت . بوي عطر تند  زنانه جا ماند . به خيابان رسيدند و نشستند توي تاکسي.
کجا مي رفتند ؟
هيچ کدام نمي دانستند .
 دختر پرسيد : اين بار چهارم بود که با هم چت مي کرديم ، نه؟
پسر جواب داد : دقيقا يادم نيست . ولي همه ي حرف هامون رو ذخيره کرده م.
راننده تاکسي چهارشانه بود و آبله رو ، گفت : تا کجا برسونمتون ؟
پسر : تا هر جا مي رسوني ، برسون .
راننده برگشت و نگاه کرد توي چشم هاي پسر :
- من دارم مي رم خونه . امشب تنهام. مي تونين مهمان من باشين .
دختر : خودش خونه داره . طبقه ي هفتم يه ساختمون نوساز با معماري به سبک باروک.
راننده انگار نشنيد . دوباره برگشت توي چشم هاي پسر : يه طوطي دارم که با لهجه ي خودم هر چي بگم تکرار مي کنه .
دختر گفت : همين جا پياده مي شيم.

قدم در جنگلي گذاشتند درست روي ناف تهران، دست در دست هم جلو رفتند تا رسيدند به يک فضاي سر پوشيده با ميز هاي چوبي سفيد و صندلي هاي قرمز  چيني  .
پسر : چي سفارش بديم ؟
دختر : من فقط قهوه ي ترک مي خورم.
پسر : من هم .
گارسون ها با روپوش هاي متحدالاشکل آبي به ميزها سرک مي کشيدند و سفارش مي گرفتند.
دختر : تو از کجا فهميدي که من دخترم ؟
پسر : شناسه ت غلط انداز بود اما از حرفاي ضد و نقيضت دونستم که جنس مخالفي !
دختر : غافل گيرم کردي . اين اولين باره با يه پسر از طريق چت آشنا مي شم. راستش اصلا فکر نمي کردم ازت خوشم بياد .
پسر: ولي من مي دونستم عاشقم مي شي . البته هنوز اول عشقه.
دختر خنديد و نگاه کرد به جايي که آشپزخانه بود و از دود کش اش دود قرمز بيرون مي آمد .
- تو واقعا فکرش رو مي کردي من بيام سرقرار ؟
- اطمينان داشتم . بهم الهام شده بود .
گارسون دو تا فنجان پر از قهوه گذاشت روي ميز و گفت : چيز ديگه اي ميل دارين ؟
- فعلا نه .
دختر کمي اضطراب داشت اما از گونه هاي گل انداخته اش پيدا بود که خوشحال و سر حال است.
- قبلا اين جا نيامده بودم . وسط تهران و اين جنگل سر به فلک کشيده ... عجيب نيست؟
- چرا ... اتفاقا داشتم به همين فکر مي کردم.
دختر از گارسوني که يک سيني پر از ماهي سرخ کرده را مي برد سر يک ميز ديگر ، نشاني دست شويي را پرسيد . گارسون اشاره کرد به چند درخت که دري زرد را در ميان گرفته بودند .
تا برگردد ، پسر چهارتا ترامادول بالا انداخته و قهوه را سر کشيده بود .
دختر : ببينم ... تا حالا دوست دختر داشته اي ؟
پسر : داشته م. ولي عاشق هيچ کدوم نبوده م.
دختر : از من خوشت مي آد ؟
پسر : بدنت فوق العاده ست. تريپ خودمه  . موهات رو هم دوست دارم.
دختر : يعني عاشقم مي شي ؟
پسر : دارم دو دو تا چهارتا مي کنم .
دختر : يعني چي ؟
پسر : تا باهات نخوابم نمي تونم بگم عاشقت هستم يا نه .
دختر : مي خواي کلک بزني نسناس !
پسر :  من اين جوري به عشق نگاه مي کنم .
دختر عينک آفتابي اش را از کيف اش در آورد و زد روي چشم هاش . فنجان قهوه را برگرداند روي نعلبکي و بلند گفت : فال  مون رو گرفتم .
پسر : مگه فال گيري بلدي ؟
دختر : امکان نداره اشتباه کنم . هميشه مي زنم تو خال . جفت جفت يم.
از دور ميز بلند شدند و راه افتادند به سمت عمق جنگل.

 

درباره ي همه چيز با هم حرف زدند ؛ وضعيت زندگي خانوادگي شان ، دوستان قبلي و فعلي شان ، آرزوهاي شخصي شان. از آن طرف به اتوباني رسيدند که تازه قير کشي شده بود و بوي قير همه جا را گرفته بود . منتظر تاکسي ماندند .
دختر : داري به چه فکر مي کني ؟
پسر : به کلمه ي نسناس.
دختر : توي چت ياد گرفتم. يه پسره بود که همه ش مي نوشت   نسناس.

يک تاکسي ايستاد جلوي پاي شان. وقتي سوار شدند ديدند همان راننده آبله رو است .
راننده : جنگل عجيبي يه ... خوش که گذشت .
پسر : امشب واقعا تنها هستي ؟
راننده :  بله . خودم هستم و طوطي شکر شکن م. حتما حکمتي داره که دوباره سر راه تون سبز شدم.
سيگاري آتش زد و تعارف کرد به پسر .
راننده : زن م با دوست پسرش فرار کرده  رفته دبي . حکم جلب ش توي جيبمه .
دختر :چند سال ش بود ؟
راننده : ده سال از خودم کوچک تر بود ، متولد نيمه ي قرن.
دختر : بچه دار که نشدين ؟
راننده : حامله بود. بي شرف ... حروم زاده ...
پسر دود سيگار را از پنجره داد بيرون و از آيينه نگاه کرد به چهره ي راننده که لب
مي جويد .
راننده : گيرم بيفته  نفت مي ريزم روش ، آتيش مي زنم به هيکل ش. هنوز يه ذره غيرت برام مونده.
وارد تونلي تازه تاسيس،  شدند . چند ماشين خورده بودند به هم. جنازه ها را روي آسفالت کنار هم چيده بودند . پليس ها سوت مي زدند و راه باز مي کردند .
راننده : شام چي مي خورين سفارش بدم؟
پسر : يه غذاي حاضر آماده . نمي خوايم توي خرج بيفتي .
راننده : يه زنگ مي زنم مي آرن در خونه. پيتزا سبزيجات چه طوره ؟
دختر : عالي . من فقط سبزيجات مي خورم.

چند دقيقه بعد ، در زرد  يک حياط آجري باز شد و رفتند تو . درخت هاي قد کشيده ي  تاک از نماي جلو  خانه ، خودشان را رسانده بودند  به پشت بام.
سوار آسانسور شدند و به سرعت برق رفتند بالا . خانه اي دوخوابه بود با آشپزخانه ي اوپن و پاسيو پر از ماهي هاي قرمز . قفس طوطي، کنار پنجره بود .
راننده : خونه ي خودتونه . راحت باشين  ( در اين لحظه ياد زنش افتاد ) ... حروم زاده.
دختر خنديد . نشست روي مبلمان چوبي که روکش توري اش بنفش بود . قاب عکس روي ديوار يک وري شده بود ؛ زني با لباس عروس از زير آيينه قرآن رد مي شد .
راننده : حرومزاده از آب در اومد ... حسابش مي رسم.
دختر : به نظر مي آد که خوشگل بوده .
راننده : بدبختي من همين بود . توي خيابون راه مي رفت ، پشت سرش صف
مي بستن.
پسر دست روي شکم اش گذاشته بود . دل پيچه داشت . رفت دستشويي . تخليه نشد . دوباره برگشت نشست روي مبل و به خودش پيچيد .
دختر : بايد هيوستين بخوري . داروخانه سر کوچه بود .
پسر رفت دستشويي . زور زد . باد خالي بود . آمد نشست کنار دختر . راننده توي آشپزخانه داشت چاي با گل گاوزبان دم مي کرد .
پسر : کاش بيشتر چت مي کرديم تا بهتر با هم آشنا مي شديم .
دختر : چه فرقي مي کنه . حالا با هم رو در رو حرف مي زنيم.
پسر : من توي چت يه آدم ديگه م . اون جا ،خود خودم هستم ، اين جا، يکي ديگه. 
دختر : اين توهمه  . داري تلقين مي کني .

راننده بلند گفت : جنايت.
طوطي تکرار کرد : جنااايت.

دختر به نقش قالي کف پذيرايي زل زد که يک گربه ي چشم عسلي بود .
پسر رفت دستشويي. برگشت و زمزمه کرد : باد خالي .
دختر داشت با دم موهايش بازي مي کرد . سرش را انداخته بود پايين و زل زده بود به گربه ي چشم عسلي .
راننده گفت :دوبي.
طوطي با همان ته لهجه ي راننده تکرار کرد : دوووبي .
سه ليوان چايي تازه دم گذاشته شد روي ميز ؛ قند حبه و رطب مضافتي هم کنارش .
راننده کنترل تلويزيون را دست اش گرفت . انداخت کانال يک. برفک بود . انداخت کانال دو . برفک بود . انداخت کانال سه. برفک بود . بلند گفت : برفک...
صداي طوطي بلافاصله شنيده شد : برفک.
دختر خنديد و با خودش زمزمه کرد "نسناس" .
بعد نگاهش چرخيد روي جاي خالي پسر . دلش هري ريخت پايين. دويد کنار پنجره و نگاه کرد به حياط .
صداي بسته شدن در زرد را شنيد و سايه ي پسر را توي کوچه ديد . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 21:36  توسط mahak_bala2006  | 

حالا بریم سراغ ادامه داستان:

منم که دیدم التماس کردن فایده ای نداره خلاصه رفتم و با بدبختی در مسجد رو واسه یه روز تحویل گرفتم و پول رو جور کردم و اومدم و خواستم داداشه رو که در معرض فاسد شدن بود(البته گوشت تنش آ نه خودش...بدبخت خودش که نا نداشت بلند شه چه برسه به اینکه فاسد شه)ببرم تو بخش و بستریش کنم که خانم پذیرشی الطفات فرمودن و

 گفتن عکس بیمه نامه برادرم با خودش نمی خونه.حالا از ما اصرار(انگار نه انگار که آمبولانس خودشون اینقدر دیر اومد که شکل برادرم عوض شد)و از خانم انکار و بالاخره برادرم(که عقلش از من کاملتره)گواهینامشو هم نشون داد و خانمه عکس گواهینامه و بیمه نامه رو مقایسه کرد و از داداشم کلی سوال پرسید که:

اسم؟فامیل؟نام پدر؟شماره شناسنامه؟شماره افسری که گواهینامه تو امضا کرده؟

(نمی دونم اسم این افسره چه ربطی به بیمه نامه داشت)...و بالاخره راضی شد و اجازه داد داداشمو بستری کنم.
البته تو بخش دکتری ندیدم ولی یه پرستار با کمال مهربونی بهم گفت بفرمایین برین اول فرم پر کنین.رفتم و از پذیرش که داشت با یه نون خشکی سر قیمت نون خشکاش چونه می زد فرم گرفتم و ...اول فرم آبی بعد سبز بعد زرد بعد نارنجی بعد قرمز بعد بنفش،قهوه ای،مشکی،لامصب انگار تا یه رنگین کمون درست نکنن بی خیال نمی شن.خلاصه فرم نویسی زیر نگاه تیزبین و لبخند شیطانی خانم پذیرشی تمام شد و رفتم ببینم دکتر کجاس که گفتن دکتر یه کاری داشته و رفته بیرون و الان میاد...

دو روز بعد...
بالاخره دکتر اومد و با کلی غرغر که اونو از کار و زندگی انداختم داداشه رو معاینه کرد(اسم این معاینه س لطفا؟)و دوا درمون نوشت واسه ش و مرخصش کرد.منم داداشه رو گذاشتم خونه و رفتم داروخونه شبانه روزی...
آقا داروچی:سه قلمشو داریم...هفده قلمشو نداریم...چهارقلم هم مشابه داریم...
داروخونه لقمان:چهار قلمشو داریم...سیزده قلمشو نداریم...هفت قلم هم مشابه داریم...
داروخونه شفا:یکیشو داریم...شونزده تا نداریم...هفتا مشابه...
داروخونه بلقیس:دو تا...نه تا نداریم...سیزده تا مشابه
داروخونه پدرسگ(مرگ موش):هیچیشو نداریم
نا امید از هر راهی...یه راهی به نظرم رسید...حکیم ناصر خسرو
من نمی دونم چه حکمتیه که داروخونه های کشور اینهمه دارو کم دارن و ناصر خسرو(با اینکه فقط یه نفره تازه اونم مال شونصد سال پیش)همه داروها رو داره...
خلاصه می رسم سر خیابون ناصر خسرو و دست تو جیبم می کنم و هنوز نسخه رو در نیوردم می بینم نسخه هه نیست...نگاه می کنم به اطرافم می بینم دست یه آقای خونواده س(نسبت اقا به آقای خونواده برابرست با نسبت نوشابه به نوشابه خانواده) و داره می خوندش.
بعد یه نگاه کرد به من و با یه خنده قشنگ گفت:به آقای...چطوری خوبی؟شرمنده من فامیلتو فراموش کردم...احوال پرسی...ماچ...بوسه...اصلام تو عمرم طرفو ندیدم.البته ما ایرانیا همیشه وقتی می خوایم از یکی پول بگیریم مهربون می شیم.چیز عجیبی نیست.
خلاصه نسخه رو دوباره نگاه می کنه و شروع می کنه سرتکون دادن...پدر سگ انگار آگهی ترحیم عمه شو دیده...من یه لبخند می زنم...اون یه اخم می کنه...می گم نه...می گه آره...نه...آره...نه...با یه لبخند شیطانی می گه آره...
می گم:چقدر؟

می گه:یه میلیونم و سیصد و بیست و هفت
می گم:حالا یک و سیصد و بیستش درست.اون هفتش چیه دیگه؟
می گه:اون هفت تومن سودشه دیگه(عرعرررررعرعرررررر...حیف که شکلک الاغ نداریم).
حالا از من اصرار از اون انکار از من التماس از اون مخالفت
خلاصه آقا دارو فروشه که می بینه من خیلی عجز و التماس می کنم بابت روزای جمعه و روزایی که حکیم انتراکت داشته و مسافرت نمی کرده و بابت شبا که حکیم خواب بوده بهم تخفیف می ده و سرراست هشتصد و سی و هفت هزار و شیشصد و هشت تومن(چقدر سرراست)می دم بهش و داروها رو برمی دارم و با کلی تشکر ودعا برای لطف دارو فروش راه می افتم طرف خونه.وقتی می رسمخونه با خوشحال دارو ها رو نشون داداش شیطون می دم و می دوم می رم از آشپزخونه یه لیوان آب برمی دارم و می رم شیرو باز می کنم که پرش کنم که می بینم ااااااااااااااااه...آب قطعه.
زنگ می زنم شرکت آب بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار قطع شده دوباره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار دستشو خورد قطع شد سه باره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار شوخیشون گرفته چهارباره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
چه بامزه یه بار دیگه بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...یازده تا بوق...هی آخ جون یکی برداشت
میگم:آقا آبداری چرا آب نداری؟
آقا آبداری:خوب ندارین که ندارین.این همه آبتون وصل بود زنگ زدین بگین وصله؟خوب ده دقیقه آب نخور...نمی میری که...
من:خیلی ممنون از لطف شما...با اجازه.
آقا آبداری:آره...

هفت روز بعد...
بالاخره آب وصل می شه و من با شادی و نشاط می دوم و می رم لیوان رو پر می کنم و می آم بالای سر برادرم و قرصا رو در میارم و می ذارم کف دستمو داداشمو صدا می کنم که بهش قرص بدم که می بینم ااااااااااه...داداشه کپک زده...

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 13:0  توسط mahak_bala2006  | 

خوب بی حرف پیش بریم سراغ ادامه :


گوشی رو برمی داره می گم الو ولی کسی به الو من جواب نمی ده.یعنی چی شده؟انگار دارن با هم حرف می زنن...یه دقیقه...دو دقیقه...هفت دقیقه...ده...نه انگار اینا نمی خوان بی خیال بشن.محکم داد می زنم الوووووو...احساس می کنم گوشی از اون طرف محکم می افته زمین و یه چیزی(توجه کنین یه چیزی آ نگفتم یه کسی) می پره بالا و می خوره به سقف و دوباره می افته رو صندلیش و دوباره گوشی رو می گیره و شروع می کنه به فحش دادن به امریکا و اسرائیل عراق و انگلیس و فرانسه و غیره...
می ذارم خوب باد معده شو خالی کنه و حالا با چه مصیبتی بماند ولی بالاخره آدرس خونه رو بهش می دم و منتظر می شم اورژانس برسه...

سه روز بعد...
دینگ دینگه(هف هش ده دوازده سی چهل پنجاه بار پشت سر هم)...
من:
بابا با ما لجی به انگشت خودت رحم کن.اومدم.
از اون طرف در:
عزیز من درو باز کن ما که بیکار نیستیم اورژانسیم نا سلامتی.
من:
بله اتفاقا مشخصه...انگار خیلی خیلی هم کار داشتین که سه روز بعد نوبت ما رسید.
آقا دکتره(همون پا دری...نه ببخشید پشت دری):
خب حالا مزه پرونی نکن برو مریضتو وردار بیار.
من:
لطف داری شما.ببخشید فقط یه چیزی البته بی ادبی نباشه...شما برانکار ندارین؟
آقا خوبه:
برانکار می خوای تو ماشین هس.بیا وردار...فقط عجله کن مریضتو بیار.تو ماشین منتظریم.
منم از اونجایی که طبق یه حکایت قدیمی(حکایت قدیمی:یارو گونی سیمانو می ذاره رو دوشش از دوازده طبقه ساختمون نیمه ساز می بره بالا.مهندسه می بیندش بهش می گه پسر خوب تو چرا سیمانو با فرغون نمی بری؟یارو می گه آخه آی مهندس،اوندفه که با فرغون بردم،این چرخش کمرمو اذیت کرد)ترجیح دادم آقا داداشو بدون فرغون...نه ببخشید بدون برانکار برسونم به آمبولانس.
خلاصه با قرولند عمو آمبولانسیو دکتر خوبه سوارش کردم،حالا می خوام خودمم سوارشم مگه می ذارن؟ خلاصه نذاشتن و رفتن و منم زنگ زدم آژانس و دو ساعت معطل شدم تا آژانس اومد و رفتم بیمارستان.گفتم دیگه کار داداشم تمو مه و مرخصشم کردن که دیدم نخییییییییییییییر...هنوز آمبولانس نرسیده به بیمارستان. بنازم سرعت عمل و دقت و رفتار و منش و وظیفه شناسی رو.

چهار روز بعد...
آمبولانس بالاخره می رسه بیمارستان.چه جالب.این پرایده چرا داره آمبولانسو بکسل می کنه(می کشه)؟ از راننده ش که می پرسم می گه انگار آمبولانس بنزین تموم کرده.چه بامزه
خلاصه داداشه رو پرت می کنن رو برانکار (به معنای واقعی پرت می کنن)و می برن برانکارو می ندازن(ایضا به معنای واقعی می ندازن)جلوی پذیرش و می رن...
می رم جلوی پذیرش می خوام حرف بزنم نمی دونم چی بگم.

می گم:سلام...
خانمه می گه:مهین راستی سهراب کار پیدا کرد؟

می گم:اسم من مهین نیست خانم.

می گه:پس چیکار می خوای بکنی؟

می گم:می خواین اسممو عوض کنم؟

یا اصلا... تازه می فهمم که داره با تلفن حرف می زنه.

 بلند می گم:خااااااااااانم.

ایندفه جریان افتادن گوشی رو زمین و برخورد خانمه با سقف پذیرشو به عینه می بینم.بنده خدا هیچی نمی گه.با یه نگاه مهربون بهم می گه:خب؟
می دونین؟بعضی کلمات در زبان فارسی هستن که خیلی معناها دارن.مث همین کلمه خب.این خبی که "خانم پذیرشی" گفت کلی معنا داشت.از جمله:مرتیکه کثافت آشغال،منو می ترسونی؟نشونت می دم.فعلا فعلنیا کارت پیش من گیره.تمساح...
و البته کلی معنای دیگه که خوب نیست بگم.زیاد از موضوع دور نشیم.

گفتم:خانم...این...من...برادر...مریض
خانم پذیرشی:تو...بانک...پول...نقد...برادر...درمان...مرخص().
من:
آخه خانم جون الهی...
خانم پذیرشی:تو...سریع...وگرنه...مرد...برادر().


حالا چطوری باید کارارو راس و ریس کنم

خدایا؟خودت کمکم کن...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 13:0  توسط mahak_bala2006 

یکی بود یکی نبود.یه بچه شیطون بود که یه روز دید داداشش مریض شده و اونم کمر همت بست که داداششو ببره و دوا درمون کنه...همینو اول تو یه کشور اروپایی و بعدشم تو ایران می خوایم امروز مقایسه کنیم.

تو اروپا:

داداشم:آخ دلم...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دلم(خیلی آخش رمانتیک بود نه؟).
بچه شیطون :الان زنگ می زنم اورژانس.تحمل کن داداش.تو می تونی.وقتی زنگ زدم زود میان می برنت بیمارستان خوب می شی،تو می تونی،ثابت کن که می تونی،مقاومت...
داداشم:مرتیکه برو زنگ بزن دیگه...
و البته حین همین حرف یه چیزی پرت کرد طرفم که درست ندیدم چیه.چون اگه می خواستم وایسم که مغزم پاشیده می شد رو زمین و داداشم باید یه هفته قالی رو می شست تا ذره های مغزم از قالی پاک بشه.
خلاصه رفتم و شماره رو گرفتم و گفتم:الو...اورژانس؟آقا ما یه مریض...ببخشید یه لحظه گوشی خدمتتون باشه دارن در می زنن.الان میام.
رفتم درو باز کردم که دیدم دو نفر یه برانکار دستشونه و می خوان بیان داخل.گفتم شما از اورژانسین؟چطوری خودتونو رسوندین؟یارو مختصر و مفید گفت:به سرعت.
خلاصه اون دو نفر امدادگر که خالی از هر گوشه احساسات قشنگ و پاک شرقی بودن داداشه رو گذاشتن رو برانکار و رسوندنش بیمارستان و بستریش کردن و یه مشت دکتر بی دین و ایمون و نامسلمون عین پروانه دور داداشم جمع شدن و مشغول دوا درمونش شدن و با استفاده از بیمه درمانی بیکاری درمانش کردن و با سلام و صلوات رسوندنش در خونه و داروهاشم دادن به من و گفتن ممنون که به ما اعتماد کردین و از خدمات ما استفاده کردین...

*****

در بورکینافاسو:
یعنی نه ببخشید در ایران():

زنگ می زنم اورژانس...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق...بوق...بوق...
انگار قطع شده...دوباره...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق...بوق...بوق...
انگار دستشون خورد قطع شد...سه باره...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق... بوق...بوق...
انگار شوخیشون گرفته...چهارباره...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق...بوق...بوق...
انگار دارن بازی می کنن...چه بامزه ن اینا...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق... (یازده تا بوووووق)
گوشی رو برمی داره.می گم الو ولی کسی به الو من جواب نمی ده.نگران می شم.یعنی چی شده.یعنی چرا کسی جواب نمی ده...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 14:5  توسط mahak_bala2006  | 

 يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .

اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.

 وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 13:27  توسط mahak_bala2006  | 

اگر عشق را از زمين بگيريم

 چه مي ماند

 به جز يك گور بزرگ كه براي

 دفن كردن همه ي ماست

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 15:22  توسط mahak_bala2006  | 

دیدید؟ بالاخره قسمت آخر هم رفت رو آنتن...

از همتون ممنونیم که تا حالا ما رو تحمل کردین

این شما و این هم قسمت سوم و آخر:

- من پاشم؟؟! ...باشه..ولی کی عروس دوماد میان؟؟

مثل همیشه هیشکی به حرفم توجه نکرد...زن چاقالوهِ گفت : " شما برین تا ما بقیه ی صحبت ها رو بکنیم."

من مث میخ سر جام نشسته بودم و حسن آقا عرق شرم می ریخت.

هی مامانم نیشگونم می گرفت که: پاشو....پاشو...من هم با ناباوری در و دیوار رو نیگا می کردم .

خلاصه به زور از جام بلندم کردن و رفتیم تو اتاقی که مشرف به هال بود.مامانم یواشکی در گوشم گفت : " من از تو هال نیگات می کنم و اگه خنگ بازی درآوردی چشم غره میرم تا به خودن بیای".

ما هم رفتیم و نشستیم ..........ا ِ الان که آبجی کوچیکه اینجا بود .....کجا رفت؟؟!!

حسن آقا هی از خودش صدا در میاورد: " ....ا ِه...ا ....چیزه....ببینید...ام....می دونید...آه...من....یعنی شما... "

منم گفتم : " خوب بنال ببینم چی میگی...."

نمی دونم چرا رنگش به سرخی متمایل شد . گفت:" می خواستم ببینم من و شما چقدر تفاهم داریم."

(...ای خدا... تفاهم دیگه چیه ؟!! اه ....همش تقصیر بابامه...از بچگی ما رو عقده ای بار آورد هر چی بهش گفتیم واسمون تفاهم بخر خوب بالاخره به یه دردی می خوره ...محل نداد که نداد...حالا خر بیار و باقالی بار کن ...!!! اه...)

تو همین فکرها بودم که گفت :" من واسه آیندم تصمیماتی گرفتم " منم آروم گفتم : "خب به من چه "

- چی؟

- هیچی مگه من چیزی گفتم؟

- خیال کردم چیزی گفتید ...

- نه شما می گفتید.

- آهان...می دونید..من با پیکانی که دارم مسافر کشی می کنم ...بعد می خوام دست زنم رو بگیرم بیارم خونه ی ننه و آقام ....اینجوری یه پولی هم می تونم پس انداز کنم...

- ا ِ....چرا خانومتون رو نیاوردین؟ دفعه ی بعد که میاین حتماً خانومتون رو بیارین ها...من ناراحت میشم...

(نمی دونم چرا چشای باباقوری حسن ؛ باباقوری تر شد!!!؟)

- من که زن ندارم...یعنی می خوام بگیرم...

- ا؟ پس دست کیو می خواین بگیرین ببرین خونه ی ...

- زن آیندم رو

- اووووووووووه ...اینو نیگا از حالا به فکر زن آیندشه....

- خوب حالا شما به شرایط من راضی هستید؟

- من؟ ...خب ...دست زنتون رو بگیرین من ایرادی نمی بینم

(حسن هر احظه بیشتر متمایل به سرخی میشد و پای راستشو بیشتر می لرزوند)

- حسن آقا...می دونستید شما دیوانه هستید؟؟؟

- چی؟

- تو اون جعبه هایی که توش آدمها راه می رن (تلویزیون) یکی می گفت هر کی که پاشو بلرزونه دیوانه ست...

- بله ...نه....من که پامو نلرزوندم...

- ا ِ دروغگو هم که هستی !!!

- خب بگذریم از این حرفها نظر شما چیه؟

- راجع به چی؟

- راجع به آینده ی خودتون

- آهان من....راستش....قراره با آبجی کوچیکه فردا بریم خونه ی عمو اینا ... با دختر عموها قاییم موشک بازی کنیم البته این دختر عمو بزرگم همش جیر میده دوست نداره گرگ بشه به خاطر همين حوصله ندارم برم ... شايد هم نرم ...نمي دونم.

(حسن دهنش نيمه باز بود و تند تند نفس عميق مي کشيد)

- ...منظورم راجع به آينده ست ...آينده...

- آهان...آينده فعلاً که زندگي مي کنيم آينده هم مياد ديگه ...نظر خاصي ندارم !

- خب ....اِ...ام ...چيزه...شما فکر نمي کنيد هنوز براي ازدواج آمادگي نداريد ؟

- چرا اتفاقاً ...ولي نه...امسال ديگه سبزه گره زدم تا پارسال بلد نبودم همه ي بچه ها خبر دارن...تو پست هاي قبلي هم نوشته بودم...

- تو چيه قبلي؟؟؟؟؟!!!

- هيچي بابا شما اينا رو نمي فهميد.

- خب ديگه حرفي نداريد؟

- چرا   چرا......يک سوال ...

- بفرمائيد...

- شما مايه دارين؟

- چي؟

- شما مايه پايه دارين؟

- خب ...آهان..مي خواين بدونين وضع ماليم چه جوريه؟

- نه بابا...با مکافات قرار گذاشتيم اگه مايه دار بودين بريم تيغتون بزنيم!!

- با کي؟؟؟!!!!!

- برو بابا هيچي سرت نميشه.

شدت تکون هاي پاي حسن هر لحظه بيشتر ميشد....از اون دور مامانم از بس چشم غره رفت چشاش در اومد....ولي من که کار بدي نکرده بودم ....احتمالاً از حسن لجش گرفته بود .

حسن يه دستمال برداشت و گوله هاي عرق پيشونيش رو پاک کرد !!...

هَ.....هَ......پييييييييييييييييچوه ه ه ه ه ه ....(مثلاً عطسه)

يهو در کمد باز شد و آبجي کوچيکه با کله افتاد جلوي پاي ما....يه نيگا به حسن انداخت و گل از گلش شکفت و دوباره رفت تو کمد و در رو بست نخودي خنديد و گفت:"به حرفاتون ادامه بدين. "

نمي دونم چرا بيخودي حسن جوش آورد...بلند شد و داد کشيد:"وااااااااااااااااااي.....ننه ننه....پاشو بريييييييم........اينا ديوانه اند ...يعني من ديوانه م ....ديوانه ام کردن ."

منم گفتم:" خوب من از اول گفتم که ديوانه اي ....قبول نکردي!!!!!!! "

ننه ي چاقش هم گفت: " چيششششششش...چشم اوني در بياد که شما ها رو به ما معرفي کرد .....پاشو بريم قند عسلم....خودتو عصباني نکن...."

همينجوري که ننه ي چاقش راه مي رفت مي گفت:" واه واه واه عجب عفريته هايي هستن مي خواستن دخترشون رو بندازن به شاخ شمشاد من....واه واه واه ...."

بابام هم کم نياورد گفت:" بفرمائيد بيرون....فکر کردين کي هستين؟؟؟؟ معلوم نيست از کدوم دهاتي پاشدين اومدين اينجا برين بيرون....."

اونا که رفتن من دويدم برم در شيريني ها رو باز کنم ببينم خشکن يا تر هنوز دستم رو دراز نکرده بودم بابام رسيد سرم و مرا به باد کتک گرفت ......"ا....بابا.....چرا منو مي زني؟؟؟؟!!! اونا دهاتي بودن به من چه...آخ .....نزن....من بدبخت اينقدر جلوي مهموناي بوگندوتون دولا و راست شدم ....واي...."

مامانم هم تند تند نفرينم مي کرد.....

رفتم تو اتاق در رو هم بستم ....عجب شبي بود امشب ها...ه....ي ....آه....دل غافل چه زندگي اي داريم....

آخر شبي مي خواستم يواشکي در يخچال رو باز کنم تا برم شيريني ها رو بخورم و ببينم ترهستن يا خشک!...

در يخچال رو که باز کردم ديدم آبجي کوچيکه تو يخچال نشسته و داره آخرين ذره ي شيريني ها رو قورت ميده .....

به من نيگا کرد وگفت:"خوب بود ...خوشمزه بود...جاي تو خالي ....نمي دونم کتک هايي که خوردي خوشمزه تر بود يا اينها...."

منم گفتم:" آه....حالا که خورديشون بگو شيريني ها تر بود يا خشک؟؟..."

گفت:" شيريني؟؟!!...مگه اينها شيريني بود؟؟؟....آره آره...شيريني بود....نمي دونم ...فرق شيريني تر با خشک چيه؟؟؟....اصلاً مگه شيريني تر و خشک داره؟؟؟...اگه شيريني رو  تر کنن که آب ميکشه خراب ميشه....."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 3:26  توسط mahak_bala2006  | 

اینک قسمت دوم ماجرای مهیج خواستگار را با هم می بینیم...

وای... نمی دونی ،تا گل اون زن چاقه رو دیدم ، یهو سینی چای از دستم افتاد...جرق جرق تمام استکان ها شیکست.

آخ...سوزش عجیبی رو تو قلبم احساس کردم... دست و پام می لرزید نفسم در نمی یومد...صورتم گر گرفت...وای... از بس که این آقاهِ خوشگل و با کلاس بود...نمی دونی چه تیپ درستی داشت...

موهاش خیلی دلبری بود...جلوشو فاکل خیلی قشنگی داده بود ، پشتش هم فرفری و بلند بود و تا رو گردنش می یومد ... سبیل هاش هم خیلی باکلاس بود ، قشنگ معلوم بود که توی یکی از معتبرترین آرایشگاه ها سیبیلاشو زدن... ابروهاش هم پریشون و فرفری بود اگه صد تا دختر که هیچی صد تا پسر هم ابروهاشونو بر می داشتن به پای ابروهای دست نخورده ی حسن آقامون نمی رسید.(-گفته بودم اسمش حسنه؟)

شلوارشو که دیگه نگو...معلوم میشد که خیلی پولداره...آخه واسه شلوارش خیلی پارچه استفاده کرده بودن ، کاملاً میشد سه تا شلوار دیگه شاید هم بیشتر از تو شلوارش در آورد یعنی پارچه ی شلوارش سه تا شلوار دیگه هم کفاف می داد.

رنگش هم خیلی قشنگ بود ...رنگ مد امسال تازه یه چیزی هم از مد اون ور تر ... قهوه ای سوخته... پیرهنش هم بنفش تیره بود...واقعاً باید تبریک گفت به این حسن سلیقه.

همینجوری محو تماشاش بودم که یهو دیدم مامانم دس پاچه شده تند تند استکان ها رو از رو زمین جمع می کرد و زیر لب فحشم میداد... بابام هم خون خونشو می خورد چشماش قرمز شده بود و پای راستشو می لرزوند.

مامانم رفت که دوباره چای بریزه ، منو صدا کرد و رفتم تو آشپزخونه...بابام هم اومد...هونجا منو به باد کتک گرفت و مامانم هی نفرینم می کرد...اما من نفهمیدم چرا...گفتم: "مگه خودتون دست ندارین که من باید چای بیارم ؟!...اه...چرا ولم نمی کنین ؟ چرا به حال خودم نمی ذارین منو؟؟..."

مامانم دوباره چای ریخت و گفت : " ایندفعه مث بچه ی آدم اول می ری به اون آقا پیره چای می دی... بعد اون زن چاقه...بعد اون یکی زن دیگه بعد به حسن آقا فهمیدی؟؟؟؟.........."آخ خ خ ...تا گفت حسن آقا قند تو دلم آب شد به خدا...

بهد مامانم رفت پیش مهمون ها با یه لبخند زورکی...

منم دیدم مهمون ها سعادت نداشتن که چایی غنی شده با تف منو بخورن...گفتم یه بار دیگه تف بندازم (به دلیل سفارش یکی از دوستان ، تو هر کدوم دوتا تف انداختم) و دوباره چای رو بردم...با اینکه خیلی دوس داشتم اول به حسن جونم تعارف کنم اما مجبور شدم اول به بقیه تعارف کنم...واااااای وقتی به حسی (یعنی حسن _چه زود صمیمی شدم!!!_) چای تعارف کردم یه زیر زیرکی نیگام کرد منم برق معصومیت رو تو چشمای کلاجش دیدم و گل از گلم شکفت!!!

رفتم پیش مامانم نشستم و با چهره ای گشاده بر و بر به چشمای پر از شرم و حیای حسی خیره شدم...ولی من که حرف نمی زدم پس چرا هی مامانم نیشگونم می گرفت و سقلمه بهم می زد؟؟؟..........ای خدا...وقتی حرف می زنم یه جور دعوام می کنن وقتی هم که نمی زنم یه جور دیگه به پر و پام می پیچن!!!!!!!!!..........اصلاً به من چه مگه واسه ی من اومدن اینجا....وقتی که مهمون داریم دوست دارم بیام بشینم به زور می کنن منو تو اتاق تا چشم کسی بهم نیفته...حالا هم که می خوام برم مجبرم می کنن بشینم......اصلاً من میرم....پاشدم که برم مامنم لباسمو کشید و گفت بشین.........

اون زن چاقه یک قورت از چایی خورد و گفت : "به به چه چای تازه دمی اینو عروس من دم کرده؟؟ "

منم فوری گفتم : " نه ! ولی طعم خوب چای مال اون دوتا تفی ست که توش انداختم ..."

یهو نمی دونم چرا رنگ اون زن چاقالوه بنفش شد بعدش نیلی ، آبی ، سبز ، زرد ، نارنجی ، آخر سر هم قرمز ، هر چی تو دهنش بود رو ریخت بیرون...

بقیه هم همینجوری شدن !!! منم خیلی خوشحال شدم چون با این کارم اونها رو خوشحال کرده بودم و از خوشحالی اینجوری به وجد اومدن...واقعاً همه باید به وجود من افتخار کنن...همه به همدیگه نیگا می کردن و از خوشحالی دهنشون کف کرده بود...

نمی دونم چرا حال مامان و بابا هم بد شد من که همیشه تو چای اونها تف می نداختم نباید اینقد هیجان زده میشدن....مامانم همینجوری که هیجان زده بود و از خوشحالی صورتش قرمز شده بود گفت : "آره شمسی خانوم این دختر ما خیلی شوخ طبع ِ همش دوس داره با بقیه شوخی کنه "

زن چاقه همچین پشت چشم نازک کرد و گفت : " آره از همون اول که دیدیمش کاملاً مشخص بود..." (همون جریان قسمت قبل که تا دیدمشون از خنده مُردم و ...)

نمی دونم اگه از طعم چای خوششون اومده بود چرا هیچ کدوم تا آخرش نخوردن؟؟؟

بعد مامان اینا با اونا نشستن به حرف زدن نمی فهمیدم که چی می گفتن واسم هم مهم نبود... نمی دونم می گفتن مهر ریه ؟ یا مهر حلق ... می گفتن شیر بها....فکر کنم یعنی شیر دسشویی بهادر خان....آخه یکی نیست بگه که شیر دسشویی بهادر خان به چه درد من می خوره.........گفتم که این حرف ها واسم مهم نبود....این واسم مهم بود که همچنان بر و بر تو چشای معصوم حسن نیگا کنم و لبخندی عشقولانه تحویلش بدم...اما نمی دونم چرا اون جذب حرفهای مزخرف بقیه شده بود....گفتم با خودم که حتماً شعورش همین قده دیگه چه میشه کرد...

تو همین فکر ها بودم که اون زن چاقه گفت:" حالا عروس و داماد برن با هم یه خورده خصوصی حرف بزنن و سنگاشونو وابکنن و ببینن چه قدر با هم تفاهم دارن"

ا ِا ِا ِ ... مگه اینجا قراره عروس و داماد بیارن؟؟؟ نکنه امشب اینجا عروسی و من خبر ندارم....گفتم الانه که در باز بشه و با هل هله و شادی عروس و داماد بیان تو خونه.......منم جو گیر شدم و بلند گفتم : " به افتخار عروس و دوماد یه کف مرتب...." و خودم تند تند دست می زدم و هورا می کشیدم ....اما نمی دونم چرا هیشکی دست نزد....هنوز هم نفهمیدم که عروس و دوماد کجان؟؟ آخه هر چی تا آخر شب انتظار کشیدم نیومدن....

همه هاج و واج به هم نیگا می کردن فکر کنم اونها هم نفهمیده بودن چرا عروس و دوماد رو نمیارن.....بعد مامانم خیلی آروم بهم گفت : " پاشو...پاشو دخترم برو صحبت کن..."

آخ...........باز پای منو وسط کشیدن آخه به من چه؟....منم پاشدم برم که یهو....

ادامه این داستان را در قسمت بعد خواهید دید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 11:49  توسط mahak_bala2006  | 

بی مقدمه بریم سر اصل مطلب:

چند روز پیش تلفن زنگ زد و یه خانومه ای با مامانم حرف زد.

نمی دونم کی بود ولی وقتی مامانم که صحبتش تموم شد، دستاشو برد بالا و با چشمهای پر اشک به آسمون نیگا کرد و گفت: "خدایا شکرت...خدایا شکرت..."

بابام وقتی فهمید گفت: "بالاخره این سبزه گره زدن ها به یه جایی رسید..."

ولی من نفهمیدم اینا چی میگن واسم هم مهم نبود ، ترجیح دادم برم قاشق چنگالامونو بپام و مواظب باشم فرار نکنن.

خلاصه دیروز یک سری آدم با قیافه های خیلی خیلی خنده دار اومدن خونمون. دو تا زن بودن و دوتا مرد. یکی از زنها چمبه بود و یکسره عشوه میومد!

مردهاشونم یک لباسای مسخره ای تنشون کرده بودن که نگو...یه پیرهن تنشون بود روش هم یه لباس دیگه که ضخیم تر بود ، شلوارشون هم رنگ اون لباس ضخیم تره بود.بعداً مامانم گفت به این لباسا میگن کت شلوار ... وای وای نمی دونی چقدر خنده دار بودن اینا...

اول که دیدمشون بلند زدم زیر خنده...حالا نخند کی بخند...اینقدر خندیدم که مامانم اومد پس گردنمو گرفت و پرتم کرد تو اتاق ، بابام هم چند تا لگد بهم زد تا ساکت شدم!!!

این آبجی کوچیکه هم تو اتاق نشسته بود و انگشتای دستشو می شمرد...می گفت که تو مدرسه شون گفتن دست های آدم 10 تا انگشت داره . اومدیم انگشتاشو بشماریم( ۱.۲.۳.۵.۶.۷.۹.۱۰.۱۱.۱۲)

نمی دونم دستای منم ۱۲ تا انگشت داشت ....همش میگم ما با بقیه فرق داریم ها...

خلاصه اینو بگم یواشکی از لای در نیگا کردم دیدم که دستشون گل و شیرینی هم هست.همون خانم چاقه گل رو داد دست مامانم ...منم تا شیرینی رو دیدم داد زدم و گفتم آخ جون خدا کنه شیرینی ها خامه ای باشه!!!!!!!!!

نمی دونم چرا بابام عصبانی شد! اومد تو اتاق و گفت : "خفه میشی وگرنه امشب کتک رو خوردی..."

منم گفتم که : " من که حرف بدی نزدم ...خب شیرینی خشک دوست ندارم"

بابام گفت : "کتک چی ؟ کتک دوست داری؟؟"

منم چیزی نگفتم...آخه چرا اینا هیچ کدوم منو درک منم کنن؟ خب اگه اون آدم خنده دارا برن خونشون... خواستیم شیرینی ها رو بخوریم ، تو ذقمون می خوره دیگه... ولی هیشکی نمی فهمه که من چی میگم.....آخ خدایا.........

اینجا بود که مامانم صدام کرد برم تو آشپزخونه....منم رفتم.....مامانم گفت:" هر وقت که صدات کردم این چایی ها رو میاری حرف اضافی هم نمی زنی "

منم گفتم:" مگه من تاحالا حرف اضافی زدم که باهام اینجوری صحبت میکنی؟ "

مامانم که رفت به چایی ها یک نیگا انداختم و حس کردم که یه چیزی کم داره....از یکیشون هم که یه خورده خوردم دیدم آره مطمئنم که یه چیزی کم داره.........اووووووووووه فهمیدم....دفعه ی پیش که تو چایی  تُف انداخته بودم طعمش بهتر شده بود......یکی یکی تو همه ی چایی ها تف انداختم که مهمون ها رو خوشحال کنم!

مامانم صدام کرد و چایی به دست رفتم سراغ مهمون ها.............

اه ... آخه به من چه؟ این همه آدم اینجا نشستن چرا من برم چایی بیارم!!!! همین کارا رو می کنن که چشم می خورم دیگه!!!

وقتی رفتم تو هال همون زن چاقه که گل رو داده بود دست مامانم ، تا منو دیدیه لبخند الکی زد و گفت : "به به بالاخره عروس گلم اومد "

منم فوری گفتم : " گلت کیه که من عروسش باشم؟؟! "

بابام به چشمایی که کاسه ی خون بود یه چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود به خودم....

اون زن چاقالو هم اشاره کرد به یکی از اون مردها که لباسای خنده دار پوشیده بودن و با عشوه ی شتری گفت : " گلم اینه...."

منم برگشتم و به گل زن چاقِ نیگا کردم ... چشمتون روز بد نبینه....

 این داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 10:20  توسط mahak_bala2006  |