درلغت به معناي زنگار وكبره مي باشد .
توضيح بيشتر آنكه بافت ورنگ ياجرمي كه براثر مرورزمان واكسايش و
عوامل ديگر روي شيئي را كه فرامي گيردبه آن اصطلاحا پتينه مي گويند.
كه اين زنگارها به رنگهاي گوناگون است .
اين معناي لغوي پتينه مي باشد ، كه اشياء به مرور زمان كهنه مي شوند.
ولي درحال حاضر شما مي توانيد اشيائ مورد علاقه خودررا باايجاد بافتها و
رنگ های متفاوت پتينه كنيد.
اين اشياء مي تواند ظرف وظروف ، صندوقچه ،مجسمه وحتي ديوار.
بهتر است نمونه اي از تصاوير مربوط به هنر پتينه روی دیوار راببينيد.

------------------------------------------------------------------------

------------------------------------------------------------------------

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .
اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.
وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.
پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

دیدید؟ بالاخره قسمت آخر هم رفت رو آنتن...
از همتون ممنونیم که تا حالا ما رو تحمل کردین
این شما و این هم قسمت سوم و آخر:




























- من پاشم؟؟! ...باشه..ولی کی عروس دوماد میان؟؟
مثل همیشه هیشکی به حرفم توجه نکرد...زن چاقالوهِ گفت : " شما برین تا ما بقیه ی صحبت ها رو بکنیم."
من مث میخ سر جام نشسته بودم و حسن آقا عرق شرم می ریخت. 
هی مامانم نیشگونم می گرفت که: پاشو....پاشو...من هم با ناباوری در و دیوار رو نیگا می کردم .
خلاصه به زور از جام بلندم کردن و رفتیم تو اتاقی که مشرف به هال بود.مامانم یواشکی در گوشم گفت : " من از تو هال نیگات می کنم و اگه خنگ بازی درآوردی چشم غره میرم تا به خودن بیای".
ما هم رفتیم و نشستیم ..........ا ِ الان که آبجی کوچیکه اینجا بود .....کجا رفت؟؟!!
حسن آقا هی از خودش صدا در میاورد: " ....ا ِه...ا ....چیزه....ببینید...ام....می دونید...آه...من....یعنی شما... "
منم گفتم : " خوب بنال ببینم چی میگی...."
نمی دونم چرا رنگش به سرخی متمایل شد . گفت:" می خواستم ببینم من و شما چقدر تفاهم داریم."
(...ای خدا... تفاهم دیگه چیه ؟!! اه ....همش تقصیر بابامه...از بچگی ما رو عقده ای بار آورد هر چی بهش گفتیم واسمون تفاهم بخر خوب بالاخره به یه دردی می خوره ...محل نداد که نداد...حالا خر بیار و باقالی بار کن ...!!! اه...)
تو همین فکرها بودم که گفت :" من واسه آیندم تصمیماتی گرفتم " منم آروم گفتم : "خب به من چه "
- چی؟
- هیچی مگه من چیزی گفتم؟
- خیال کردم چیزی گفتید ...
- نه شما می گفتید.
- آهان...می دونید..من با پیکانی که دارم مسافر کشی می کنم ...بعد می خوام دست زنم رو بگیرم بیارم خونه ی ننه و آقام ....اینجوری یه پولی هم می تونم پس انداز کنم...
- ا ِ....چرا خانومتون رو نیاوردین؟ دفعه ی بعد که میاین حتماً خانومتون رو بیارین ها...من ناراحت میشم...
(نمی دونم چرا چشای باباقوری حسن ؛ باباقوری تر شد!!!؟)
- من که زن ندارم...یعنی می خوام بگیرم...
- ا؟ پس دست کیو می خواین بگیرین ببرین خونه ی ...
- زن آیندم رو
- اووووووووووه ...اینو نیگا از حالا به فکر زن آیندشه....
- خوب حالا شما به شرایط من راضی هستید؟
- من؟ ...خب ...دست زنتون رو بگیرین من ایرادی نمی بینم
(حسن هر احظه بیشتر متمایل به سرخی میشد و پای راستشو بیشتر می لرزوند)
- حسن آقا...می دونستید شما دیوانه هستید؟؟؟
- چی؟
- تو اون جعبه هایی که توش آدمها راه می رن (تلویزیون) یکی می گفت هر کی که پاشو بلرزونه دیوانه ست...
- بله ...نه....من که پامو نلرزوندم...
- ا ِ دروغگو هم که هستی !!!
- خب بگذریم از این حرفها نظر شما چیه؟
- راجع به چی؟
- راجع به آینده ی خودتون
- آهان من....راستش....قراره با آبجی کوچیکه فردا بریم خونه ی عمو اینا ... با دختر عموها قاییم موشک بازی کنیم البته این دختر عمو بزرگم همش جیر میده دوست نداره گرگ بشه به خاطر همين حوصله ندارم برم ... شايد هم نرم ...نمي دونم.
(حسن دهنش نيمه باز بود و تند تند نفس عميق مي کشيد)
- ...منظورم راجع به آينده ست ...آينده...
- آهان...آينده فعلاً که زندگي مي کنيم آينده هم مياد ديگه ...نظر خاصي ندارم !
- خب ....اِ...ام ...چيزه...شما فکر نمي کنيد هنوز براي ازدواج آمادگي نداريد ؟
- چرا اتفاقاً ...ولي نه...امسال ديگه سبزه گره زدم تا پارسال بلد نبودم همه ي بچه ها خبر دارن...تو پست هاي قبلي هم نوشته بودم...
- تو چيه قبلي؟؟؟؟؟!!!
- هيچي بابا شما اينا رو نمي فهميد.
- خب ديگه حرفي نداريد؟
- چرا چرا......يک سوال ...
- بفرمائيد...
- شما مايه دارين؟
- چي؟
- شما مايه پايه دارين؟
- خب ...آهان..مي خواين بدونين وضع ماليم چه جوريه؟
- نه بابا...با مکافات قرار گذاشتيم اگه مايه دار بودين بريم تيغتون بزنيم!!
- با کي؟؟؟!!!!!
- برو بابا هيچي سرت نميشه.
شدت تکون هاي پاي حسن هر لحظه بيشتر ميشد....از اون دور مامانم از بس چشم غره رفت چشاش در اومد....ولي من که کار بدي نکرده بودم ....احتمالاً از حسن لجش گرفته بود .
حسن يه دستمال برداشت و گوله هاي عرق پيشونيش رو پاک کرد !!...
هَ.....هَ......پييييييييييييييييچوه ه ه ه ه ه ....(مثلاً عطسه)
يهو در کمد باز شد و آبجي کوچيکه با کله افتاد جلوي پاي ما....يه نيگا به حسن انداخت و گل از گلش شکفت و دوباره رفت تو کمد و در رو بست نخودي خنديد و گفت:"به حرفاتون ادامه بدين. "
نمي دونم چرا بيخودي حسن جوش آورد...بلند شد و داد کشيد:"وااااااااااااااااااي.....ننه ننه....پاشو بريييييييم........اينا ديوانه اند ...يعني من ديوانه م ....ديوانه ام کردن ."
منم گفتم:" خوب من از اول گفتم که ديوانه اي ....قبول نکردي!!!!!!! "
ننه ي چاقش هم گفت: " چيششششششش...چشم اوني در بياد که شما ها رو به ما معرفي کرد .....پاشو بريم قند عسلم....خودتو عصباني نکن...."
همينجوري که ننه ي چاقش راه مي رفت مي گفت:" واه واه واه عجب عفريته هايي هستن مي خواستن دخترشون رو بندازن به شاخ شمشاد من....واه واه واه ...."
بابام هم کم نياورد گفت:" بفرمائيد بيرون....فکر کردين کي هستين؟؟؟؟ معلوم نيست از کدوم دهاتي پاشدين اومدين اينجا برين بيرون....."
اونا که رفتن من دويدم برم در شيريني ها رو باز کنم ببينم خشکن يا تر هنوز دستم رو دراز نکرده بودم بابام رسيد سرم و مرا به باد کتک گرفت ......"ا....بابا.....چرا منو مي زني؟؟؟؟!!! اونا دهاتي بودن به من چه...آخ .....نزن....من بدبخت اينقدر جلوي مهموناي بوگندوتون دولا و راست شدم ....واي...."
مامانم هم تند تند نفرينم مي کرد.....
رفتم تو اتاق در رو هم بستم ....عجب شبي بود امشب ها...ه....ي ....آه....دل غافل چه زندگي اي داريم....
آخر شبي مي خواستم يواشکي در يخچال رو باز کنم تا برم شيريني ها رو بخورم و ببينم ترهستن يا خشک!...
در يخچال رو که باز کردم ديدم آبجي کوچيکه تو يخچال نشسته و داره آخرين ذره ي شيريني ها رو قورت ميده .....
به من نيگا کرد وگفت:"خوب بود ...خوشمزه بود...جاي تو خالي ....نمي دونم کتک هايي که خوردي خوشمزه تر بود يا اينها...."
منم گفتم:" آه....حالا که خورديشون بگو شيريني ها تر بود يا خشک؟؟..."
گفت:" شيريني؟؟!!...مگه اينها شيريني بود؟؟؟....آره آره...شيريني بود....نمي دونم ...فرق شيريني تر با خشک چيه؟؟؟....اصلاً مگه شيريني تر و خشک داره؟؟؟...اگه شيريني رو تر کنن که آب ميکشه خراب ميشه....."
اینک قسمت دوم ماجرای مهیج خواستگار را با هم می بینیم...
وای... نمی دونی ،تا گل اون زن چاقه رو دیدم ، یهو سینی چای از دستم افتاد...جرق جرق تمام استکان ها شیکست.
آخ...سوزش عجیبی رو تو قلبم احساس کردم... دست و پام می لرزید نفسم در نمی یومد...صورتم گر گرفت...وای... از بس که این آقاهِ خوشگل و با کلاس بود...نمی دونی چه تیپ درستی داشت...
موهاش خیلی دلبری بود...جلوشو فاکل خیلی قشنگی داده بود ، پشتش هم فرفری و بلند بود و تا رو گردنش می یومد ... سبیل هاش هم خیلی باکلاس بود ، قشنگ معلوم بود که توی یکی از معتبرترین آرایشگاه ها سیبیلاشو زدن... ابروهاش هم پریشون و فرفری بود اگه صد تا دختر که هیچی صد تا پسر هم ابروهاشونو بر می داشتن به پای ابروهای دست نخورده ی حسن آقامون نمی رسید.(-گفته بودم اسمش حسنه؟
)
شلوارشو که دیگه نگو...معلوم میشد که خیلی پولداره...آخه واسه شلوارش خیلی پارچه استفاده کرده بودن ، کاملاً میشد سه تا شلوار دیگه شاید هم بیشتر از تو شلوارش در آورد یعنی پارچه ی شلوارش سه تا شلوار دیگه هم کفاف می داد.
رنگش هم خیلی قشنگ بود ...رنگ مد امسال تازه یه چیزی هم از مد اون ور تر ... قهوه ای سوخته... پیرهنش هم بنفش تیره بود...واقعاً باید تبریک گفت به این حسن سلیقه.
همینجوری محو تماشاش بودم که یهو دیدم مامانم دس پاچه شده تند تند استکان ها رو از رو زمین جمع می کرد و زیر لب فحشم میداد... بابام هم خون خونشو می خورد چشماش قرمز شده بود و پای راستشو می لرزوند.
مامانم رفت که دوباره چای بریزه ، منو صدا کرد و رفتم تو آشپزخونه...بابام هم اومد...هونجا منو به باد کتک گرفت و مامانم هی نفرینم می کرد...
اما من نفهمیدم چرا...گفتم: "مگه خودتون دست ندارین که من باید چای بیارم ؟!...اه...چرا ولم نمی کنین ؟ چرا به حال خودم نمی ذارین منو؟؟..."
مامانم دوباره چای ریخت و گفت : " ایندفعه مث بچه ی آدم اول می ری به اون آقا پیره چای می دی... بعد اون زن چاقه...بعد اون یکی زن دیگه بعد به حسن آقا فهمیدی؟؟؟؟.........."آخ خ خ ...تا گفت حسن آقا قند تو دلم آب شد به خدا...
بهد مامانم رفت پیش مهمون ها با یه لبخند زورکی...
منم دیدم مهمون ها سعادت نداشتن که چایی غنی شده با تف منو بخورن...گفتم یه بار دیگه تف بندازم (به دلیل سفارش یکی از دوستان ، تو هر کدوم دوتا تف انداختم) و دوباره چای رو بردم...با اینکه خیلی دوس داشتم اول به حسن جونم تعارف کنم اما مجبور شدم اول به بقیه تعارف کنم...واااااای وقتی به حسی (یعنی حسن _چه زود صمیمی شدم!!!_) چای تعارف کردم یه زیر زیرکی نیگام کرد منم برق معصومیت رو تو چشمای کلاجش دیدم و گل از گلم شکفت!!!
رفتم پیش مامانم نشستم و با چهره ای گشاده بر و بر به چشمای پر از شرم و حیای حسی خیره شدم...ولی من که حرف نمی زدم پس چرا هی مامانم نیشگونم می گرفت و سقلمه بهم می زد؟؟؟..........
ای خدا...وقتی حرف می زنم یه جور دعوام می کنن وقتی هم که نمی زنم یه جور دیگه به پر و پام می پیچن!!!!!!!!!..........اصلاً به من چه مگه واسه ی من اومدن اینجا....وقتی که مهمون داریم دوست دارم بیام بشینم به زور می کنن منو تو اتاق تا چشم کسی بهم نیفته...حالا هم که می خوام برم مجبرم می کنن بشینم......اصلاً من میرم....پاشدم که برم مامنم لباسمو کشید و گفت بشین.........
اون زن چاقه یک قورت از چایی خورد و گفت : "به به چه چای تازه دمی اینو عروس من دم کرده؟؟ "
منم فوری گفتم : " نه ! ولی طعم خوب چای مال اون دوتا تفی ست که توش انداختم ..."
یهو نمی دونم چرا رنگ اون زن چاقالوه بنفش شد بعدش نیلی ، آبی ، سبز ، زرد ، نارنجی ، آخر سر هم قرمز ، هر چی تو دهنش بود رو ریخت بیرون...
بقیه هم همینجوری شدن !!! منم خیلی خوشحال شدم چون با این کارم اونها رو خوشحال کرده بودم و از خوشحالی اینجوری به وجد اومدن...واقعاً همه باید به وجود من افتخار کنن...همه به همدیگه نیگا می کردن و از خوشحالی دهنشون کف کرده بود...
نمی دونم چرا حال مامان و بابا هم بد شد من که همیشه تو چای اونها تف می نداختم نباید اینقد هیجان زده میشدن....مامانم همینجوری که هیجان زده بود و از خوشحالی صورتش قرمز شده بود گفت : "آره شمسی خانوم این دختر ما خیلی شوخ طبع ِ همش دوس داره با بقیه شوخی کنه "
زن چاقه همچین پشت چشم نازک کرد و گفت : " آره از همون اول که دیدیمش کاملاً مشخص بود..." (همون جریان قسمت قبل که تا دیدمشون از خنده مُردم و ...)
نمی دونم اگه از طعم چای خوششون اومده بود چرا هیچ کدوم تا آخرش نخوردن؟؟؟
بعد مامان اینا با اونا نشستن به حرف زدن نمی فهمیدم که چی می گفتن واسم هم مهم نبود... نمی دونم می گفتن مهر ریه ؟ یا مهر حلق ... می گفتن شیر بها....فکر کنم یعنی شیر دسشویی بهادر خان....آخه یکی نیست بگه که شیر دسشویی بهادر خان به چه درد من می خوره.........گفتم که این حرف ها واسم مهم نبود....این واسم مهم بود که همچنان بر و بر تو چشای معصوم حسن نیگا کنم و لبخندی عشقولانه تحویلش بدم...
اما نمی دونم چرا اون جذب حرفهای مزخرف بقیه شده بود....گفتم با خودم که حتماً شعورش همین قده دیگه چه میشه کرد...
تو همین فکر ها بودم که اون زن چاقه گفت:" حالا عروس و داماد برن با هم یه خورده خصوصی حرف بزنن و سنگاشونو وابکنن و ببینن چه قدر با هم تفاهم دارن"
ا ِا ِا ِ ... مگه اینجا قراره عروس و داماد بیارن؟؟؟ نکنه امشب اینجا عروسی و من خبر ندارم....گفتم الانه که در باز بشه و با هل هله و شادی عروس و داماد بیان تو خونه.......
منم جو گیر شدم و بلند گفتم : " به افتخار عروس و دوماد یه کف مرتب...." و خودم تند تند دست می زدم و هورا می کشیدم ....اما نمی دونم چرا هیشکی دست نزد....هنوز هم نفهمیدم که عروس و دوماد کجان؟؟ آخه هر چی تا آخر شب انتظار کشیدم نیومدن....
همه هاج و واج به هم نیگا می کردن فکر کنم اونها هم نفهمیده بودن چرا عروس و دوماد رو نمیارن.....بعد مامانم خیلی آروم بهم گفت : " پاشو...پاشو دخترم برو صحبت کن..."
آخ...........باز پای منو وسط کشیدن آخه به من چه؟....منم پاشدم برم که یهو....
ادامه این داستان را در قسمت بعد خواهید دید...
بی مقدمه بریم سر اصل مطلب:
چند روز پیش تلفن زنگ زد و یه خانومه ای با مامانم حرف زد.
نمی دونم کی بود ولی وقتی مامانم که صحبتش تموم شد، دستاشو برد بالا و با چشمهای پر اشک به آسمون نیگا کرد و گفت: "خدایا شکرت...خدایا شکرت..."
بابام وقتی فهمید گفت: "بالاخره این سبزه گره زدن ها به یه جایی رسید..."
ولی من نفهمیدم اینا چی میگن واسم هم مهم نبود ، ترجیح دادم برم قاشق چنگالامونو بپام و مواظب باشم فرار نکنن.
خلاصه دیروز یک سری آدم با قیافه های خیلی خیلی خنده دار اومدن خونمون. دو تا زن بودن و دوتا مرد. یکی از زنها چمبه بود و یکسره عشوه میومد!
مردهاشونم یک لباسای مسخره ای تنشون کرده بودن که نگو...یه پیرهن تنشون بود روش هم یه لباس دیگه که ضخیم تر بود ، شلوارشون هم رنگ اون لباس ضخیم تره بود.بعداً مامانم گفت به این لباسا میگن کت شلوار ... وای وای نمی دونی چقدر خنده دار بودن اینا...
اول که دیدمشون بلند زدم زیر خنده...حالا نخند کی بخند...اینقدر خندیدم که مامانم اومد پس گردنمو گرفت و پرتم کرد تو اتاق ، بابام هم چند تا لگد بهم زد تا ساکت شدم!!!
این آبجی کوچیکه هم تو اتاق نشسته بود و انگشتای دستشو می شمرد...می گفت که تو مدرسه شون گفتن دست های آدم 10 تا انگشت داره . اومدیم انگشتاشو بشماریم( ۱.۲.۳.۵.۶.۷.۹.۱۰.۱۱.۱۲)
نمی دونم دستای منم ۱۲ تا انگشت داشت ....همش میگم ما با بقیه فرق داریم ها...
خلاصه اینو بگم یواشکی از لای در نیگا کردم دیدم که دستشون گل و شیرینی هم هست.همون خانم چاقه گل رو داد دست مامانم ...منم تا شیرینی رو دیدم داد زدم و گفتم آخ جون خدا کنه شیرینی ها خامه ای باشه!!!!!!!!!
نمی دونم چرا بابام عصبانی شد! اومد تو اتاق و گفت : "خفه میشی وگرنه امشب کتک رو خوردی..."
منم گفتم که : " من که حرف بدی نزدم ...خب شیرینی خشک دوست ندارم"
بابام گفت : "کتک چی ؟ کتک دوست داری؟؟"
منم چیزی نگفتم...آخه چرا اینا هیچ کدوم منو درک منم کنن؟ خب اگه اون آدم خنده دارا برن خونشون... خواستیم شیرینی ها رو بخوریم ، تو ذقمون می خوره دیگه... ولی هیشکی نمی فهمه که من چی میگم.....آخ خدایا.........
اینجا بود که مامانم صدام کرد برم تو آشپزخونه....منم رفتم.....مامانم گفت:" هر وقت که صدات کردم این چایی ها رو میاری حرف اضافی هم نمی زنی "
منم گفتم:" مگه من تاحالا حرف اضافی زدم که باهام اینجوری صحبت میکنی؟ "
مامانم که رفت به چایی ها یک نیگا انداختم و حس کردم که یه چیزی کم داره....از یکیشون هم که یه خورده خوردم دیدم آره مطمئنم که یه چیزی کم داره.........اووووووووووه فهمیدم....دفعه ی پیش که تو چایی تُف انداخته بودم طعمش بهتر شده بود......یکی یکی تو همه ی چایی ها تف انداختم که مهمون ها رو خوشحال کنم!
مامانم صدام کرد و چایی به دست رفتم سراغ مهمون ها.............
اه ... آخه به من چه؟ این همه آدم اینجا نشستن چرا من برم چایی بیارم!!!! همین کارا رو می کنن که چشم می خورم دیگه!!!
وقتی رفتم تو هال همون زن چاقه که گل رو داده بود دست مامانم ، تا منو دیدیه لبخند الکی زد و گفت : "به به بالاخره عروس گلم اومد "
منم فوری گفتم : " گلت کیه که من عروسش باشم؟؟! "
بابام به چشمایی که کاسه ی خون بود یه چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود به خودم....
اون زن چاقالو هم اشاره کرد به یکی از اون مردها که لباسای خنده دار پوشیده بودن و با عشوه ی شتری گفت : " گلم اینه...."
منم برگشتم و به گل زن چاقِ نیگا کردم ... چشمتون روز بد نبینه....
این داستان ادامه دارد...